ادرینا زندگی ما

            

    

 اینجا مینویسم

برای کسی که عشق را با بودنشان تجربه کردیم..

وصدای نفس هایشان تپش قلب ماشد..

ادرینا دخترک زیبا ی ما

 معنی زندگی را به من و بابا هدیه داد

 همیشه عاشقانه عاشقت میمانیم

دخترک زیبا روییم!

 

خداوندا

  به ما کمک کن تا این هدیه را انطور که باید بزرگ کنیم...

 

                                      

       

معنی اسم دختر "ادرینا":

1-زیبا رو  2-اتشین

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 مهر 1395 | 16:01 | نویسنده : مامان خانوم |

سلام خواهریا...

 خیلی وقته که نیومدیم..

راستش اصلا حالم خوب نبود

خواهریا دارم می میرم از غصه... من..بزرگترین حامی زندگیم رو از دست دادم....

12دی ماه ساعت 8 شب بود که من بابا و آدرینا مشغول ساخت ماشین بادکنکی بودیم؛که تلفن زنگ خورد و من برداشتم...

شایان عزیز که با گریه فقط میگفت خاله بیایید اینجا...

و زمانی ک رفتیم بد ترین خبر عمرم رو شنیدم

اری مادر مهربانم و بهترین حامی زندگیم بر اثر سکته ی قلبی کاملا نا باورانه جمع ما را ترک کرد و به دیدار پرودگار شتافت....

و برای من پر از درد ... برایم قابل باور نبود که بزرگترین حامی زندگییم رو اینطور ناگهانی از دست بدم....

 

یک سال است که چتر وجودت بر سرم نیست

 و کوله‌بارت را بستی و برای همیشه تنهام گذاشتی.

منی که هنوز محتاج دستان نوازشگر توام.

با رفتنت تمام وجودم و روحم ترک برداشته و با تلنگری می‌شکند.

با اینکه حالا دستانت سرد است

ولی گرمای وجودت همیشه در سینه‌ام خواهد ماند.

مادر عزیزم روحت شاد

ای دیده ببار چو مادر نیست دگر

آن سایه‌ی مهربان به سر نیست دگر

زآن چهره‌ی پرتبسمش صد افسوس

جز عکس و ماتمی اثر نیست دگر

به راستی که بدون تو این باغ پر از پاییز است...

 

مادرم...

مونسم

همراهم

یاورم...

به دیدار پرودگار شتافت..

 

 

همه چی این مدت خیلی سخت بود

برای همه...

مخصوصا  برای آدرینا،دایلان و شایان نازنینم...

دکه هر سه سخت در عذاب اند که مادربزگ مهربانشان را از دست داداتد

 

مادر بزگی که برای همه ی ما نشان صبر و مهربانی بود...

 

مـــادر

تمام زندگیم درد مــیکند

دلــــم نوازش های مــــادرانه میخواهد...

تا دیدار دوباره ی مان منتظرت خواهم ماند

خونه خالی از تو،تو رفتی واسه همیشه...

رفتی و نبودن تو هنوز باورم نمیشه...

این اتاق ساده کم بود...جای تو،توی بهشته...

پر زد از زمین خاکی،یه فرشته...یه فرشته

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود

اون فرشته،اون فرشته،مادرم بود مادرم بود....

من چه خوشبختم که سالها ،روزگاران با تو داشتم...

یادمه با چه شوقی سر رو شونه هات میزاشتم...

ای خدای مهربونم،واسه تو رسیده مهمون....

از دلم هر گز نمیره،گرچه هست از دید پنهون

توی قلب من میمونه،تا ابد یاد یه لبخند

نازنینم رو از این پس میسپام من به خداوند...

مادرم عزیزترینم

مهربان ترین یاورم

روحت شاد...

دلتنگتم مادر

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 دی 1395 | 23:09 | نویسنده : مامان خانوم |

.سلام....

و مرسی که احوالات ما رو نمیپرسید:(

ما هم خوب نیستم....

دیروز کلی نارحت شدم و گریه کردم...

از وقتی که ادرینا بچه بوده من و بابایی

همیشه بهش یاد دادیم که

مهربون باشه و خوراکیاشو با بقیه تقسیم کنه

و یا اجازه بده که از وسایلش(عروسکاش)استفاده کنن

اما یه اتفاقی افتاد که من و خاله سر گل

خیلی نارحت شدیم و

ترسیدیم که این مهربونی به زررش بشه

(خاله جان سرگل خیلی ادینا رو دوست داره

از اونجایی که فقط 2 تا خواهریم و از بچه گی خونه ما و خاله یه کوچه

فاصله داشته و اینکه خاله جان دخمل نداره،

این خاله علاقه ی بسیار بسیار شدیدی

به دخمک من ادینا جان دارند)

دیروز  بود که باخاله سرگل و شایان عزیز

و ادرینا جونم رفتیم پارک مولوی

اونجا ادرینا دوتا از رفیقای کلاس زبانش

یعنی  ایلین و شایلین رو دید

و با کلی ذوق و شوق پیششون رفت،

دخملی من یه بسته پاستیل هم دستش بود

که به ایلین و شایلن هم دادن

 بعد دست شایلین یه بسته اسمارتیز بود

که دخترم دقیقا همینجوری گفت:

بخشید شایلین میشه یه دونه از اسمارتیزت رو به من بدی؟ت

و هم  هر چقدر پاستیل خواستی بردار.

و اینجا بود که مامان شایلین اومد و گفت  ببخشید ادرینا ولی نمیشه بگو مامانت برایت بخره و بعد دست شایلین روکشید و رفتند

ادرینای نازم هم فورا اومد پیش من

و دخترک دل نازکم گریه میکرد.....

واقعا هیچ وقت فکر نمیکردم از این مامانا پیدا بشه

و فکر نمی کردم  که

مهربونی ادرینا یه روزی بهش ضربه بزنه.....

خاله سرگل هم خیلی تعجب کرده بود و

شایان جان و شما را فرستادیم اسمارتیز بخرید

واقعا  اینقدر نارحت شدم

که میخواستم گریه کنم .... ادرینای نازم رو به خاله دادم

و خودم رفتم خونه...

الان ادرینا بیاد بگه مامان من دیگه نباید خوراکیامو به کسی بدم؟

من دوست دارم دختر مهربونی داشته باشم

ولی تو این جامعه مهربونی به نفعش تموم میشه؟

اجی ها لطفا کمک کنید..

واقعا برام سخته.

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 8 آبان 1395 | 13:15 | نویسنده : مامان خانوم |

 

سلام!

من باز هم اومدم..

ناز گل من

هر روز بزرگتر و بهتر میشی

امروز من و بابا باید می رفتیم بانک

و اولش فکر کردیم که زود  میاییم وخیلی طول نمیکشه

برای همین بود که تو خونهتنها بودی و خواب بودی

ولی رفتیم هی نوبتمون نشد

بعد من نگران شدم زنگ زدم خاله جون بیاد ببرتو

خالهی عزیز و مهربون زحمت کشیدن و آوردنت خونه خودشون

و مثل همیشه همراه با خاله و داداش شایان

به پارک  نزدیکیایی خونه خاله رفتید

و خیلی بهت خوش گذشته بود نازنینم....




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 14:42 | نویسنده : مامان خانوم |

سلامـ

بازم کسی برای من دخترم کامنتی نداده:(

اما ما باز هم بیخیال شده و میریم سر احوالات ما:

اولا که ادرینای ما خیلی به نوشتن علاقه من شده و داستان مینویسه

و دوما بریم سر حرفای پدر با دختر:

ادرینا:بابا به نظرت اگه من نویسنده بشم،همه مسخره ام میکنن؟

بابا:نه دحترم.چرا؟

ادرینا: اخه مامان دوستم بهش گفته بود اگه دکتر نشه،

دیگه دوسش نداره.تو چطور؟

بابا:نه پرنسسم.هر چیزی ه بهش علاقه داری

میتونی به عنوان شغت انتخابش کنی!

ولی به شرطی که درستاتو خوب بخونی!

ادرینا: افرین بابا! در ضمن دیگه بهم نگو پرنسس بگو شاه دخت

   

من موندم چرا اخه برخی مامان بابا ها،تنها چیزی که میخوان دکتر مهندس شدن کودکانشونه!و این وسط علاقه و استعداد کودکان مهم نمیباشد!

مامان و بابا ها خواهش میکنم اینو یادتون باشه فقط دکتر مهندسا

خوشبخت نیستن !

   

راستی یه چیز مهم!

معلم دخملی بهشون  گفته راجب خودشون بنویسن!

نوشته دخترک در ادامه مطلب

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 مهر 1395 | 20:56 | نویسنده : مامان خانوم |

 

شب است سکوت وسکوتی سنگین

و من تلخم مثل قهوه ای بی کیفیت دهانم خشک است

ازبغض فرو داده ..گم شدم در میان خنده هایی تلخ ..

گریه پنهانیم رگبار وار بر خرابه هایی جسمم تازیانه می زند

اری عزیز سفرکرده ملائک تورا از بوسه  هایی روان شده

به سوی خالق دزدین و بردن گناه اسمان نا بخشودنی است که تورا

در اغوشش جا داد هرگز نخواهیم بخشید  هرگز ...

اری تو میان بودنت ویادت یادت را برایمان گذاشتی وبودنت را افسانه ساختی

 بزرگ بودی با تمام کوچکیت 

سوم مرداد کیارش عزیز پر گشود وسبک بال پرواز را  اغاز کرد

ومارا در شوک وماتم فرو برد

به راستی که این باغ بدون تو پر از پاببز است

خداوند به بزرگی غمش صیر دهد به

مامان الهام وبابا وکیانای عزیز

اری در برابر تقدیر حق چاره ای نیست جز تسلیم

روحت شاد فوتبالیست کوچک ویادت گرامی 

(این متن از وبلاگ سه فرشته کپی شده... و من رو به راستی نارحت کرده)

 

وبلاگ کیارش و کیانای کوچک:

http://kianakiarash.niniweblog.com/

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 مهر 1395 | 15:40 | نویسنده : مامان خانوم |

سلام دوستان گلمون!

(البته فعلا تنهاییم و کسی برامون کامنت نمیدهقهر)

و سلام به دخملی نازم ادرینا

چند تا از حرفای بامزه ات رو اوردم دخترکم:

ادرینا با حسرت به نیکی و نگار  نگاه میکنه

و میگه: مامان چرا من خواهر بزرگتر ندارم؟سوال

من: خوب قبل شما کسی دیگه به دنیا نیومده سکوت

ادرینا:خوب برای من یه خواهر بزرگتر به دنیا بیارراضی

خندهخندهخندهخنده

ادرینا  بعد تموم  کردن درساش

میگه: دیگه نمی نویسم تا معلمم رو عصبانی کنم!زیبا

من:ادرینا! برای چی؟تعجبنه

ادرینا: اینجوری تنبیه میشه دیگه بهمون مشق زیاد  نده!راضی

خندهخندهخندهخنده

برادر زن دایی ادرینا فوت کرده(1 سال پیش)

و زن دایی هنوز به خاطر اون عروسی و مهمونی نمیاد.

ادرینا میگه: زن دایی شما نمیایی عروسی؟

زندایی: نه عزیزم.

ادرینا: به خاطر بردارتون؟

زن دایی: اره.

ادرینا کلی تلاش میکنه زن دایی رو بیاره و در اخر که موفق نشده

میگه : خوب نیا! خودت ضرر میکنیراضی

خندهخندهخندهخنده

قربونت برم دخت زیبای من! که با این حرفا همه رو میخندونی

ارزو میکنم همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه گل من




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 مهر 1395 | 13:31 | نویسنده : مامان خانوم |

آدرینای دختر زیبا ی من!

روزی را ارزو میکنم که این ها را بخوانی...

نمی دانم!نمی دانم کی این را میبینی..

شاید دیگر من کنارت نباشم...

دیگر نباشم تا به تو بگویم چقدر دوستت دارم!

اما

دخترک ناز و زیبا رویم

بدان تمام لحظه های زندگی من با تو زیبا شد!

و این قلب فقط به عشق تو میتپد!

دوستت دارم...




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 مهر 1395 | 13:20 | نویسنده : مامان خانوم |

سلام دختر باهوش من!

به لطف پسر خالهی عزیز داداش شایان

شما به کتاب خوندن خیلی علاقه مند شدی

وقتی میدی اون میره کتاب خونه و یا کتاب دستشه 

گفتی منم میخوام کتاب بخونم!

منم کلی ذوق کردم!

بعدش همراه با خاله سر گل رفتیم کتاب خریدیم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 15 مهر 1395 | 15:56 | نویسنده : مامان خانوم |

سلام نفسم!

ببخش که دیر دیر پست عکس میزارم برات

اخه دوربینمون خرابه و نمیشه

این عکس خیلی خوشکل شدی خون خاله بزرگه

یا به قول خودت خونه ی داداشی شایان

عکاس:بابایی




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 15 مهر 1395 | 15:17 | نویسنده : مامان خانوم |

امروز یکی از بهترین روز های آدرینای نازم بود

کنار پسر خالهی گل مون داداشی شایان

و کلی نقاشی

که هر کاری کردم شایان جان نزاشت ازتون عکس بگیرم

انشاالله همیشه لبتون خندون باشه

تابستان  95

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 15 مهر 1395 | 15:11 | نویسنده : مامان خانوم |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد